چهارشنبه ، 09 فروردین 1396
حداقل
مشاهیر طراز اول توس
ا

مشاهیر طراز اول طوس

جابربن حیان

(فوت ۱۶۰ ه‍  )

 

ابوموسی یا ابوعبدالله جابربن عبدالله کوفی، معروف به صوفی، به نوشتة ابن ندیم حالاتش در میان مردم گوناگون نقل شده است، شیعیان گویند او از بزرگان عصر خود و یکی از ابواب (خاصان یکی از ائمه) و از کسانی بوده که در مصاحبت امام جعفر صادق (ع) می‌زیسته و از مردم کوفه بوده است. گروهی از فلاسفه وی را از خود، و صاحب تصنیفاتی در منطق و فلسفه دانند. کیمیاگران و اهل صنعت طلا و نقره هم برآنند که او در زمان خود بر آنها ریاست داشته است.[۱]

کیمیاگران اعتقاد داشته‌اند که جابربن حیان در یک‌جا زندگی نمی‌کرده و از شهری به شهری نقل مکان می نموده و همواره در سفر بوده است. نیز گفته‌اند که او با خاندان برمکیان مرتبط بوده و با آنان پیوستگی و با جعفربن یحیی پیوند داشته است.[۲] در مطرح الانظار آمده است : ابوموسی جابر از حکماء بزرگ قرن دوم هجری و از شاگردان امام جعفر صادق (ع) است. بعضی معتقدند اول کسی که به نشر علم کیمیا پرداخته، جابر بوده و این علم را از خالدبن زیاد فرا گرفته است. جابر مخترع قوانین کیمیای قدیم و بنیانگذار کیمیای جدید یعنی شیمی است و ترقّی شیمی امروز بر اثر بنائی است که پایة اصلی آن را جابر استوار کرده است.[۳]

جماعتی از علماء و کتابشناسان عقیده دارند که شخصی به نام جابر اصلاً وجود نداشته است. گروهی هم گفته اند که او وجود داشته ولی کتابی تألیف نکرده است ؛ کتابهایی که به نام او تألیف شده و در میان مردم مشهور است از تألیفات دیگران است.[۴] اما محمدبن اسحاق به این جماعت اعتراض کرده و گوید: چگونه می توان باور کرد عالمی دو هزار برگ کتاب بنویسد و آن را به کسی دیگر نسبت دهد؟ حقیقت این است که جابربن حیّان به همین نام وجود داشته و در میان مردم مشهور بوده است، علما و دانشمندان او را می‌شناختند و با آثارش آشنا بودند، و باید گفت که این گفته ها از جهل و نادانی سرچشمه می‌گیرد. محمدبن اسحاق سه تن از شاگردان جابربن حیّان را به نامهای: خرقی، ابن عیاض مصری، و اخمیمی معرفی کرده است.[۵]

ابن خلّکان ضمن حالات امام جعفر صادق (ع) نوشته است : یکی از شاگردان او ابوموسی جابربن حیان صوفی طرسوسی است. جابر کتابی در هزار ورقه تألیف کرده و همه مطالب آن را از جعفر بن محمد صادق (ع) روایت کرده است.[۶] خوانساری در روضات الجنات گوید: ابوموسی جابربن حیان صوفی طرسوسی از مشاهیر علمای قدیم بود و در علوم غریب و کیمیا و غیر آن مهارت داشت و یکی از استادان صنعت کیمیا بود. کسانی که بعد از او در این فن کار کردند رموز کار را از وی آموختند و او راه را برای دیگران باز کرد و رموز و اسرار را به دیگران آموخت. وی علم میزان را پس از آنکه حقیقتش را از دست داده بود لباس تازه ای بر آن پوشانید و مطالب مربوط به آن‌را از اندیشة ژرف خود به دست آورد.[۷]

تألیفات جابر :

شیخ آغا بزرگ تهرانی در کتاب الذریعه تعدادی از کتابهای جابربن حیان را یاد می کند که عبارتند از: ۱- الاسرب  ۲- القلعی  ۳- ذهب  ۴- نحاس  ۵- مفتاح الرموز  ۶- رحل الطلسم ۷- التدابیر در علم کیمیا ۸- الکامل در علم کیمیا؛ و … . [۸]

اسماعیل پاشا بغدادی در کتاب اسماء المؤلفین گوید: جابربن حیان بن عبدالله کوفی طرسوسی، ابوموسی، شاگرد امام جعفر صادق (ع) در سال ۱۶۰ درگذشت، مصنّفات او عبارتند از:

۱- الارشاد فی التعبیر    ۲- اسرار البراینات   ۳- الایضاح فی علم الکاف

۴- علل المعادن           ۵- الاحراق            ۶- الشعر

۷- الشعر                  ۸- مهج النفوس      ۹- الخواص الکبیر

در نهایت او گوید مجموعة آثار جابر ۲۳۲ کتاب بوده است.[۹] خوانساری نیز گوید: جابر آثاری دارد، از جمله کتاب منتخب است که در صنعت طلسمات تدوین نموده، نیز کتاب طلسمات کبیر است که در پنجاه مقاله گرد آورده، کتاب مفتاح که در صُوَر درجات و تأثیر آن در احکام نجومی، و کتاب الجامع در اسطرلاب علمی و عملی و مشتمل بر هزار باب و اندی است.[۱۰]

در کتاب دائرة المعارف آریانا ذیل «جابر» آمده است: ابوموسی جابربن حیّان ازدی، کیمیادان مشهور عرب در نزد مسیحیان قرون وسطی مشهور بوده، نسبتش را گاهی طوسی و گاه طرسوسی نوشته اند. گویند وی نخست از فرقه صائبه بوده و از این جهت او را حرّانی یاد کرده اند.[۱۱]

در تعلیقات الذریعه[۱۲]، ذیل کتاب « التدابیر» تألیف جابر، آمده است که جابربن حیّان به برامکه پیوست و در دستگاه آنها به کار تألیف و تصنیف پرداخت و از حمایت آنان برخوردار گردید. هارون در سال ۱۷۰ به خلافت رسید و برمکیان را به وزارت خود برگزید و وزارت آنان تا سال ۱۸۷ دوام پیدا کرد. بعد از سقوط برامکه، جابربن حیان به کوفه رفت و در آن‌جا مخفی شد. این‌که از جابر با برمکیان نام برده شده، گواه بر این مدّعا می باشد. او بعداً کوفه را ترک کرد و به خراسان رفت و در طوس وفات یافت.[۱۳]

اکثر مؤلفان وفات جابر را در سال ۱۶۰ می دانند. اگر چنین باشد او مجالس جعفر برمکی را درک نکرده، و قطعاً مقصود او از «جعفر» امام جعفر صادق (ع) است، زیرا امام صادق در ماه شوال سال ۱۴۸ وفات کرده وجابر هم دوازده سال بعد از وفات آن حضرت درگذشته است.[۱۴]

شیخ آغا بزرگ تهرانی در الذریعه ذیل عنوان الرحمة الکبیرة، تألیف جابر، آورده است: سلیمان بن موسی بن هشام از پدرش روایت می کند که ابوموسی جابربن حیان در سال دویست در طوس وفات کرد و این کتاب زیر سرش بود.[۱۵]

 

2

محمد بن اَسلم طوسی

(فوت ۲۴۲ ه‍ )

 

ابوالحسن محمدبن اسلم بن سالم‌بن زید طوسی یکی از محدّثان بزرگ و شیوخ عالی‌مقام و زاهدان مشهور و یاران حضرت رضا (ع) بود. او در یکی از سالهای نیمة دوم قرن دوم هجری در طوس زاده شد اما بعد به نیشابور رفت و در آن شهر به شهرت رسید. در سال ۲۰۰ هجری که حضرت رضا (ع) با دعوت و اَمر مأمون عباسی از مدینه به خراسان سفر کرد، زمانی که به نیشابور نزدیک شد و محدّثان به استقبال آن حضرت شتافتند، محمد بن اسلم از زمرة شاخص‌ترین ایشان بود. به نوشتة «الحاکم» مؤلف تاریخ نیشابور چون حضرت رضا (ع) به نیشابور نزدیک شد «در محفّه بر ناقة خود سوار بود و قدوه اهل اُنس و ایناس شیخ محمدبن اسلم طوسی قدّس سرّه [را] در محفّة دیگر» اجازة جلوس فرمودند تا این که به نیشابور رسیدند.[۱۶] همو ذیل «اسامی عُلمای بزرگ» نیشابور از محمد بن اسلم طوسی نیز نام برده است.[۱۷] همچنین ذیل «اسامی بزرگانی که در شهر نیشابور مدفونند» در آن کتاب آمده است: یکی از آن‌ها شیخ محمدبن اسلم طوسی است که زاهد زمان بوده و خدمت امام علی‌بن موسی‌الرضا را دریافته و از او حدیث شنیده بود. تربت او در راه مزار «تلاجرد» است.[۱۸] در معرفی بیشتر محل دفن محمد بن اسلم هم نوشته است که آن‌جا «به مقبرة جلاباد» شهرت داشته که حسب‌الامر امیر طاهری حاکم خراسان عُلمای و زهاد نامی را در آن‌جا دفن می‌کردند که یکی از آنها هم محمد بن اسلم بوده است.[۱۹]

نیز افزوده است که در «مقبرة جلاباد عُلمای بسیار و اولیاء کبار آسوده‌اند» که از آن جمله است امام محمدبن اسلم العابد.[۲۰] همو در جای دیگر محل قبر محمدبن اسلم را «در نشابور، بر کنارة خندق شادیاخ برطرف راه روضة تلاجرد، در بنای یک صفّة قوی نوشته[۲۱]، که تقریباً با محل مقبرة عطار انطباق دارد. در خلاصة تاریخ نیشابور که توسط «خلیفه نیشابوری» در قرون بعد تحریر شده آمده است که در مقبرة جلاباد تا سال ۵۵۵ که زلزله نیشابور را خراب کرد بزرگانی دفن شده‌اند. همچنین پس از آن هم تا سال ۶۶۶ که شادیاخ خراب شد بزرگان دیگری در آن‌جا به خاک سپرده می‌شدند.[۲۲]

شیخ طوسی محمدبن اسلم طوسی را از اصحاب حضرت رضا (ع) خوانده است. «علی‌بن عیسی اربلی» نیز در کشف‌الغمه به نقل از اصل تاریخ نیشابور نقل کرده است که امام رضا (ع) هنگام ورود به نیشابور سوار بر استر بودند، هنگامی که به بازار نیشابور نزدیک شدند دو نفر از پیشوایان اهل حدیث، ابوزرعه و محمد بن اسلم طوسی مقابل او قرار گرفتند و از آن حضرت خواستند حدیثی برای آنها املاء کند. امام دستور داد مرکب را متوقّف کردند و سر از محمل برآورد و مردم چهرة او را مشاهده کردند و در مقابل او قرار گرفتند. … هزاران قلم هم برای نوشتن حدیث آماده شد. در آن میان، ابوزرعه رازی و محمد بن اسلم طوسی و اسحاق بن راهویه نیز قلم به دست گرفته و آماده املاء حدیث شدند. امام (ع) فرمودند از پدر خود و او از پدرانش از حضرت رسول (ص) و او هم از جبرئیل و جبرئیل از خداوند متعال که فرمود: کلمة لا اله الا الله حصنی و من دخل حصنی امن من عذابی.[۲۳]

ذهبی هم نوشته است: ابوالحسن محمد بن اسلم بن سالم بن زید طوسی از موالیان قبیلة کنده بود. او را امام ربّانی و شیخ مشرق می‌گفتند. او مسندی تألیف کرد و یکی از ثقات و حفّاظ به شمار می‌رفت و از اولیاء و ابدال بود. او از یعلی بن عبید، جعفر بن عون، یزید بن هارون و گروهی حدیث روایت کرده است. قدیمی‌ترین شیخ او هم نضر بن شمیل بوده است. متقابلاً از او ابراهیم بن ابی‌طالب، حسین بن محمد قبانی، ابن خزیمه، محمد بن وکیع طوسی حدیث روایت کرده‌اند. محمد بن رافع گوید: من نزد محمد بن اسلم رفتم، او را مانند اصحاب حضرت رسول (ص) یافتم. گفته‌اند در محرم سال ۲۴۲ که او درگذشت هزارها انسان بر وی نماز گذاردند.[۲۴]

چون در زمان مأمون خلق قرآن مطرح شد، در میان مسلمانان فتنه ایجاد کرد و حوادثی پدید آورد. در نتیجه، محمد بن اسلم طوسی کتابی بر رد نظریة مزبور نوشت. حافظ ابونعیم در این باره نوشته است: از ابویعقوب مروزی پرسیدند شما با احمد بن حنبل و محمد بن اسلم مصاحب و رفیق بودید، کدام یک از آنها در دین بیشتر بصیرت داشتند و کدام را بر دیگری ترجیح می‌دادی؟ او گفت: محمد بن اسلم در چهار چیز بر دیگران برتری داشت : نخست این‌که او در دین بصیرت داشت، دوم آن‌که در پی اخبار و احادیث حضرت رسول (ص) بود، سوم این‌که با قرآن مأنوس بود، و چهارم این‌که علم نحو را خوب می‌دانست.[۲۵]

در کتاب فرج بعد از شدّت[۲۶] آمده است که عبدالله بن طاهر (حاکم خراسان) محمد بن اسلم را حبس کرد. یکی از احباب و اخوان محمد بن اسلم بدو رقعه‌ای نوشت و وی را در آن حادثه تعزیت داد و تصبّر فرمود. اما او در جواب نوشت: بدین سعادت که مرا روی نموده است جای تهنیت است نه تعزیت، که خدای با آنکه او را ایذاء کند نیکوئی می‌کند، با آنکه برای او ایذا کنند به طریق اولی باشد. …

چون سخن او را به اطلاع عبدالله بن طاهر رساندند، گفت: ما خود برای اسلم کاری کرده‌ایم، و این در حق او عنایتی است نه قصدی. پس بفرمود تا در حال او را آزاد کردند.

(برای آگاهی بیشتر دربارة محمد بن اسلم بنگرید به این منابع:

حلیة الاولیاء حافظ ابونعیم اصفهانی / رجال شیخ طوسی / تذکر الحفاظ شمس‌الدین ذهبی / فرج بعد از شدت حسن بن اسعد دهستانی / صفة الصفو ابن جوزی /  تذکر الاولیاء شیخ عطار /  النجوم الزاهر ابن تغری بردی /  مرآ الجنان یافعی یمنی / شذرات الذهب ابن عماد حنبلی / کشف الظنون و ذیل آن / مسند الامام الرضا (ع) عزیز الله عطاردی / کشف‌الغمه علی بن عیسی اربلی /  الجرح و التعدیل ابن ابی حاتم رازی  /  اسماء العارفین اسماعیل پاشا  /  تهذیب التهذیب ابن حجر).[۲۷]

 

 

 

 

 

۳

ابومنصور محمدبن عبدالرزاق طوسی

(مقتول سال ۳۵۱ ه‍ )

 

امیر ابومنصور محمدبن عبدالرزاق طوسی یکی از امیران فرهیخته و باتبار ولایت طوس و حتی همة ایران در سدة چهارم هجری قمری بود. وی که از اعقاب خاندان نژادة کنارنگیان یا حکام طوس در دورة قبل از اسلام بود، در نیمة اول سدة چهارم هجری زمانی که دودمان با فرّ و فرهنگ سامانی بر ایران شرقی (شامل خراسان و ماوراءالنهر) حکومت می‌کردند، در شهرِ طابران طوس (شهر طوس کنونی) می‌زیست. پس از آنکه دورة سی سالة حکومت امیرنصر سامانی (۳۰۱ تا ۳۲۹) با کودتای ارتجاعی غلامان ترک دربار سامانی و روحانیون سنّت گرای بخارا به سرآمد و غلام ـ سردارانِ تُرک و روحانیون همفکر ایشان زمامدار اُمور سیاسی ایران شدند، امیر ابوعلی چغانی (سپاهسالار امیرنصر) در حدود سال ۳۳۴ دست به شورش و اعتراض علیه آنان زد، ابومنصور هم بدو پیوست و حاکم ولایت طوس شد و از حدودسال ۳۳۶ تا ۳۳۹ همدوش با امیربوعلی چغانی علیه عمّال ناشایست سامانی جنگید، چرا که وی تنها یک امیر مطیع سامانیان و عاملِ قداره‌بند ایشان نبود. بدین سبب طی همان مبارزات «همسر و مادر وی به اسارت درآمدند و به بخارا منتقل شدند » برادرانش (احمد و رافع) هم به کوهها گریختند.[۲۸] خود او نیز به حسن رکن‌الدولة دیلمی در ری پیوست، [۲۹] تا این که دیگر بار در سال ۳۳۹ به طوس بازگشت و از امیر سامانی پوزش طلبید و امارت آن دیار را یافت. [۳۰] پس از آن، با توجّه به عدم توفیق نظامی، به فکر چارة فرهنگی افتاد و وزیر خویش را مأمور تدوین اخبار ایران باستان و برانگیختنِ عرق و حمیّتِ ملی ایرانیان کرد و او به سال ۳۴۶ شاهنامة منثور ابومنصوری را به پایان برد، و به قول فردوسی «چنان نامْوَر نامه افکند بُن»[۳۱].

شاهنامة ابومنصوری حسب‌الاَمر امیر ابومنصور محمدبن عبدالرزاق، اما با سرپرستی پیشکار و وزیر او ابومنصور معمّری (¬ همین فصل، شمارة ۴) طی شش سال ۳۳۹ تا ۳۴۶ (۱۰ تا ۱۶ سالگی ابوالقاسم فردوسی) در شهر طابران طوس تدوین شد. این شاهنامه که بعداً در دستور کار دقیقی (¬ همین فصل، شمارة ۵) برای نظم دادن قرار گرفت، بعد هم فردوسی کار وی را به اتمام رساند، متأسفانه از میان رفته و تنها مقدمة آن به قلم ابومنصور معمری باقی مانده، که قدیمی‌ترین نثر فارسی دری است. در بخشی از این مقدمه چنین آمده است : «چون امیر ابومنصورِ عبدالرزاق مردی بود با فرّ و خوشکام و با هنر و بزرگمنش اندر کامروایی، و با دستگاهی تمام از پادشاهی، و ساز مهتران و اندیشه‌ای بلند داشت و نژادی بزرگ داشت به گوهر، و از تخم اسپهبدان ایران بود، و چون کار کلیله و دمنه و نهاد و نشان شاه خراسان بشنید، خوش آمدش. از روزگار آرزو کرد تا او را نیز یادگاری بُوَد اندر این جهان.

پس دستور خویش ابومنصور المعمری را بفرمود تا خداوندان کتب را از دهقانان و فرزانگان و جهاندیدگان از شهرها بیاورد. چاکر او ابومنصور المعمری به فرمان او نامه کرد و کس فرستاد به شهرهای خراسان، و هشیاران از آنجا بیاورد از هر جانب. چون ماخ پیر خراسانی از هری، و چون یزدان داد پسر شاهپور از سیستان، و چون ماهوی خورشید پسر بهرام از نیشابور، و چون شادان پسر برزین از طوس. و هر چهارشان گرد کرد و بنشاند به فراز آوردن این نامه‌های شاهان و کارنامه‌هاشان، و زندگانی هر یکی و روزگار داد و بیداد و آشوب و جنگ و آیین، از کیِ نخستین که اندر جهان او بود که آیین مردمی آورد و مردمان از جانوران پدید آورد تا یزدگرد شهریار که آخر ملوک عجم بود، اندر در ماه محرم و سال بر سیصد و چهل و شش از هجرت محمد (ص).

 و این را شاهنامه نام نهادند. تا خداوندان دانش اندرین نگاه کنند فرهنگ شاهان و مهتران و فرزانگان و کار و ساز پادشاهی و نهاد و رفتار ایشان و آیین های نیکو و داد و داوری و رای و راندن کار و سپاه آراستن و رزم کردن و شهر گشادن و کین خواستن و شبیخون کردن و آزرم داشتن و خواستاری کردن، این همه را بدین نامه اندر بیابند. پس این نامة شاهان گرد آوردند و گزارش کردند. و اندر این چیزهاست که به گفتار مرخواننده را بزرگ آید، و هرکسی دارند تا از او فایده گیرند و چیزها اندرین نامه بیابند که سهمگین نماید و این نیکوست و چون مغز او بدانی، تو را درست آید و دلپذیر گردد. چون دستبرد آرش، و چون همان سنگ کجا افریدون بپای بازداشت، و چون آن ماران که از دوش ضحّاک برآمدند.

این همه درست آید به نزدیک دانایان و بخردان به معنی، و آن که دشمن دانش بود این را زشت گرداند. و اندر جهان شگفتی فراوان است، چنان چون پیغمبر ما (ص) فرمود : «حَدِثوُا عَن بَنیِ اِسرَائِیلَ وَ لاَ حَرَجَ». گفت: هر چه از بنی اسرائیل گویند همه بشنوید که بوده است و دروغ نیست.

پس دانایان که نامه خواهند ساختن، ایدون سزد که هفت چیز به جای آورند مرنامه را: یکی بنیادِ نامه، یکی فرِّنامه، سدیگر هنرِنامه، چهارم نام خداوندِ نامه، پنجم مایه و اندازة سخن پیوستن، ششم نشان دادن از دانش آن کس که نامه از بهر اوست، هفتم درهای هر سخنی نگاه داشتن.

و خواندن این نامه دانستن کارهای شاهان است، و بخشش کردن گروهی از ورزیدن کار این جهان و سود این نامه هر کسی را هست، و رامش جهان است و انده‌گسار اندهگنان است و چارة درماندگان است. و این نامه و کار شاهان از بهر دو چیز خوانند: یکی از بهر کارکرد و رفتار و آیین شاهان، تا بدانند و در کدخدایی با هرکس بتوانند ساختن. و دیگر که اندرو داستانهاست که هم به گوش و هم به کوشش خوش آید، که اندرو چیزهای نیکو و با دانش هست، هم چون: پاداش نیکی و پادافراه بدی و تندی و نرمی و درشتی و آهستگی و شوخی و پرهیز و اندر شدن و بیرون شدن و پند و اندرز و خشم و خشنودی و شگفتی کار جهان. و مردم اندرین نامه این همه که یاد کردیم بدانند و بیابند».[۳۲]

نسب و تبار ابومنصور عبدالرزاق هم در مقدمة مزبور به این شرح آمده است :

«محمدبن عبدالرزّاق‌بن فرّخ‌بن ماسه‌بن مازیاربن کشمهان‌بن کنارنگ‌بن خسرو بن بهرام‌بن آذرگشسب‌بن گودرزبن دادآفرید بن فرّخ‌زاد بن بهرام، که به گاه پرویز اسپهبد بود، پسر فرّخ بوذرجمهر که دستور نوشیروان بود، پسر آذرکلباد، که به گاه پیروز اسپهسالار بود، پسر برزین که به گاه ارشیر بابکان سالار بود، پسر بیژن پسر گیو پسر گودرز پسر کشواد. و او را کشواد از آن خواندندی که از سالاران ایران هیچ‌کس آن آیین نیاورد که او آورد، و پهلوانی کشورها و مرزبانی و بخشش هفت کشور او کرده بود، و کژ مردم بود و این از سه گونه گویند (؟) … ، و گودرز به گاه کی‌خسرو سالار بود، پیران را او کشت که اسپهبد افراسیاب بود، پسر حس پسر سوانی (؟) پسر آرس[۳۳] پسر بندوی نبیرة منوچهر نبیرة ایرج. و ایرج پسر افریدون و افریدون پسر آبتین و آبتین از فرزندان جمشید. و پیران پسر ویسه بود و ویسه پسر زادشم بود، پسر کهین بود، و زادشم پسر تور و تور پسر افریدون پسر آبتین و آبتین از فرزندان جمشید».[۳۴]

ابومنصور همزمان با تدوین شاهنامة ابومنصوری در طوس، محترمانه می‌زیست و حاکم آن دیار بود، تا این که در سال ۳۴۹ امارت مادون‌النهر و خراسان و سپاه سالاری سامانیان را یافت و به جای ابوالحسن سیمجور، که به علّت ظلم و ستم بسیار معزول گشته بود، بدان سمت منصوب گشت و «آن ولایت نیکو ضبط کرد و به مظالم نشست و حکم میان خصمان خود کرد و انصاف رعایا از یکدیگر بستد» و «مردی پاکیزه و رسم دان و نیکو عشرت بود، و اندرو فعلهای نیکوی فراوان»[۳۵]. اما در آخر همان سال آلپتگینِ حاجب، جانشین ابومنصور گردید و در تاریخ بیستم ذی الحجه وارد نیشابور شد، ابومنصور هم به طوس رفت.

سپاه سالاری آلپتگین دیری نپائید، چون در ماه شوّال سال ۳۵۰ امیر سامانی عبدالملک بن نوح، که از سال ۳۴۳ امارت یافته بود، از اسب بیفتاد و درگذشت،[۳۶] و با تشویشی که به علّت مرگ او در دولت سامانی راه یافت آلپتگین یاغی شد و عزم بخارا و بعد هم خروج از قلمرو سامانیان کرد، و دیگر بار سپاه سالاری و امارت خراسان به ابومنصور داده شد تا به سرکوبی آلپتگین بپردازد. ابومنصور آلپتگین را تا لب جیحون تعقیب کرد ولی در راهِ مراجعت به طوس خود علم طغیان برافراشت، زیرا که مطمئن بود آن سمت را «بدو نگذارند و [پس از فروکش کردن فتنة آلپتگین] وی را صرف کنند»[۳۷]. ابتدا «لشکر خویش را دست کشاده کرد»[۳۸] تا شهرهای مرو و باورد و نسا را غارت کنند. بعد هم به حسن رکن‌الدوله نامه نوشت و از وی یاری «و مطابقت خواست». بدین سان ابومنصور آخرین واکنش و اعتراض خویش را بر ضدِّ امرای سامانی که ملعبة دست غلامانِ ترکِ خویش شده بودند بروز داد. متقابلاً سامانیان همان ابوالحسن سیمجور را به سپاه‌سالاری و امارتِ خراسان گماشتند و راهی مادون‌النهرش کردند تا فتنة ابومنصور را فرو نشاند. وی در ماه ذی‌الحجة سال ۳۵۰ وارد نیشابور شد، امیر وشمگیر زیاری هم بدو پیوست. در عوض، آل‌بویه به یاری ابومنصور شتافتند و فریقین در سال ۳۵۱ جنگی سرنوشت ساز را پذیره شدند. اما خصمانِ ابومنصور پیش از آغاز نبرد حیله‌ای اندیشیدند و با فریفتن طبیب ابومنصور (یوحنّای ترسا) وی را مسموم ساختند، چنان که در بحبوحة کارزار «چشم امیر طوس از نور بیفتاد و مضطر گشت» و از اسب فرود آمد و پذیرة مرگ شد. خیلِ خصم هم در رسید و غلامی سقلابی فرود آمد و سر امیر ابومنصور را برگرفت».[۳۹] بدین گونه زعامت نیم قرنة عبدالرزاقیان بر طوس و خراسان خاتمه یافت و عرصه برای حکومت بلامنازع سیمجوریان بر آن دیار خالی شد، تا این که دیگر بار درسال ۳۷۱ نوبت به عبدالرزاقیان رسید.

گرچه خداینامه‌ها و شاهنامه‌‌های دیگری اعمّ از منثور و منظوم پیش از شاهنامة فردوسی فراهم آمده بود، اما شاهنامة ابومنصورِ عبدالرزاق برجسته‌ترین و نام‌آورترین آنان بود، [۴۰] لذا همان شاهنامه اساس کار دقیقی و بعد هم فردوسی قرار گرفت؛ که فردوسی چگونگی فراهم آمدن آن را در دیباچة شاهنامه‌ این‌گونه نقل کرده است:

یکی نامه بود از گه باستان
پراگنده در دست هر موبدی
یکی پهلوان بود دهقان نژاد
پژوهندة روزگار نخست
ز هرکشوری موبَدی سالخَورد
بپرسیدشان از کیان جهان
«که گیتی به آغاز چون داشتند
چگونه سرآمد به نیک اختری
بگفتند پیشش یکایک مهان
چوبشنید ازایشان سپهبد سخُن
چنان یادگاری شد اندر جهان

فراوان بدو اندرون داستان
ازو بهره‌ای نزد هر بخردی
دلیر و بزرگ و خردمند و راد
گذشتة سخنها همه باز جست
بیاورد کاین نامه را یاد کرد
وزان ناماوران فرّخ مهان
که ایدون به‌ما خوار بگذاشتند،
بر‌ایشان همه روز گندآوری؟»
سخنهای شاهان وگشت جهان
یکی نامْوَر نامه افکند بُن
برو آفرین از کهان و مهان[۴۱]

با توجّه به آنچه گذشت، در حدود سال ۳۷۰ که فردوسی سرودن شاهنامه را آغاز کرده (¬ همین فصل، شمارة۶) ابومنصور زنده نبوده تا بتواند به حمایت از شاعر بپردازد. اما او دو پسر به نامهای منصور و عبدالله داشته که اتفاقاً در سالهای ۳۷۱ تا ۳۷۷ از بزرگان طوس و خراسان بوده‌اند (¬ فصل پنجم، ذیل نامهای منصوربن محمدبن عبدالرزاق و عبدالله …) و یکی از آن دو (ظاهراً منصور که برادر بزرگتر بوده) اولین حامی شاعر بوده است. لذا شرح‌حالی که از آن «مهترِ حامیان فردوسی» در دیباچة شاهنامه ذیل عنوان «ابومنصور ….» نقل شده و می‌شود غلط، و صحیح «منصوربن محمدبن عبدالرزاق» است[۴۲].

 

 

۴

ابومنصور معمری

(قرن چهارم هجری)

وی پیشکار یا وزیر ابومنصور محمدبن عبدالرزاق طوسی (¬ همین فصل، شمارة ۳) بود و به امر همو در سالهای ۳۳۹ تا ۳۴۶ ه‍ . با گرد آوری چند تن از موبدان و دانایان ایرانی در شهر طابران طوس به تدوین شاهنامة منثور ابومنصوری پرداخت، که غرض از ابومنصوری نسبت به خود وی است، و نه ابومنصور عبدالرزاق.

آن شاهنامه که تنها مقدمه‌اش باقی مانده از زمرة کهن‌ترین متون نثر پارسی دری و نوشتة همین ابومنصور معمری است. وی خویشتن و پدران و تبارش را در آن مقدمه چنین معرفی کرده است :

«ابومنصوربن احمدبن عبدالله‌بن جعفر بن فرّخ‌زاد بن پشنگ بن گرانخوار بن کنارنگ. و کنارنگ پسر سرهنگ پرویز بود و به کارهای بزرگ او رفتی. آنگه که خسرو پرویز به درِ روم شد، کنارنگ پیشرو بود لشکر پرویز را، و حصار روم بستد. نخستین کسی که به دیوار بر رفت و با قیصر درآویخت و او را گرفت و پیش شاه آورد، او بود. و در هنگام ساوه شاه ترک که بر درِ هری آمد، کنارنگ پیش او شد به جنگ، نشابور او را داد، و طوس را خود بدو داده بود. و خسرو او را گفت : گفتی که تنها هزار مرد را زنم.

گفت : آری، گفته‌ام.

 خسرو از زندانیان و گنهکاران هزار مرد نیک بگزید و سلیح پوشانید. دیگر روز آن هزار مرد را با کنارنگ به هامونی فرستاد. و خسرو از دور همی نگریست با مهتران سپاه. کنارنگ با ایشان برآویخت، گاه به شمشیر و گاه به تیر. بهری را بکشت و بهری را بِخَست، و هر باری که اسب افگندی بسیار کس تبه کردی، تا سرانجام ستوهی پذیرفتند و بگریختند. و کنارنگ پیش شاه شد و نماز برد و آفرین کرد. خسرو طوس بدو داد.

و از گردان مردی همتای او بود نام او رقیه (؟) او را نیز از خسرو بخواست، و با خویشتن به طوس برد. و رقیه آن بود که کنارنگ هزار مرد از خسرو پرویز بخواست رزم ترکان را، خسرو گفت : خواهی هزار مرد ببر، خواهی رقیه را که کم رنج‌تر بود مرد تو را. پس هر دوان به طوس شدند با هزار مرد ایرانی. و با ترکان جنگ کردند و پیروز آمدند، و به طوس بنشستند. و کنارنگ پادشاهی بگرفت و رقیه را نیکو همی داشت. تیراندازی بود که همتاش نبودی.

پس روزی کنارنگ و رقیه هر دو به شکار رفتند با پسران و سرهنگان. کنارنگ گفت: امروز هر شکاری که کنیم تیر بر سر زنیم، تا باریک اندازی پدید آید. هرچه کنارنگ زده بود بر سر تیر زده بود. رقیه بر کنارنگ آفرین کرد. روز دیگر کنارنگ بفرمود تا غِراره‌ای پرکاه بیاوردند. کنارنگ اسب برانگیخت و نیزه بزد و آن غراره را بر سر نیزه آورد و بینداخت. و به گاه یزدگرد شهریار او را بکشتند.

و چون عمربن الخطاب عبدالله عامر را بفرستاد تا مردم را بدین محمد خواند (ص)، کنارنگ پسر را پذیرة او فرستاد به نشابور. و مردم در کهن‌دز بودند و فرمان نبردند. از وی یاری خواست، یاری کرد، تا کار نیکو شد. بعد از آن هزار درم وام خواست. گروگان طلبید. گفت گروگان ندارم. گفت نشابور مراده. نشابور بدو داد. چون درم بستد باز داد. عبدالله عامر آن حرب او را داد و کنارنگ به رزم کردن او شد. و این داستان ماند که گویند طوس از آنِ فلان است و نشابور به گروگان دارد. و حسن بن علی مروزی از فرزندان او بود. و کنارنگ از سوی مادر از نسل طوس بود تا به هنگام حُمَید طائی که از دست ایشان بستد و آن مهتری به دیگر دوده افتاد. پس به هنگام ابومنصورِ عبدالرزاق طوس را بستدند و سزا به سزا رسید».[۴۳]

 

 

 

۵

دقیقی طوسی

(فوت بین ۳۶۷ تا ۳۶۹ ه‍ )

استاد ابومنصور محمد بن احمد دقیقی طوسی یکی از بزرگترین شاعران ایران در سده چهارم هجری (دهم میلادی) است. سال ولادت او بدرستی معلوم نیست. کهن‌ترین مأخذی که در آن به احوال دقیقی اشاره‌ای شده همان شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی است. چنان که از سخن فردوسی برمی‌آید دقیقی در سالهای نزدیک به ۳۷۰ هنوز روزگار جوانی خود را می‌گذرانیده و در عین حال، شاعری خوش طبع وگشاده زبان بوده است۱.

پس در آن سالها حداکثر چهل و پنج و حداقل سی و پنج سال از عمر دقیقی می‌گذشته است. و اگر چنین باشد باید گفت که او دریکی از سالهای ۳۲۵ ه‍ تا ۳۳۵  ه‍ چشم به جهان گشوده است۲. امّا دقیقی در کار سرایش شاهنامه بیگمان پیش کسوت فردوسی و شاعری بلند مرتبه بوده است. پس به سال هم اگر بزرگتر از فردوسی نبوده، کِهتر از وی نباید بوده باشد. چون می‌دانیم که فردوسی در سال ۳۲۹٫ ه‍ به دنیا آمده (¬ همین فصل، شمارة۶)، بهتر آن است که تاریخ ولادت دقیقی را هم به سالهای ۳۲۵ تا ۳۲۹ محدود کنیم.

دقیقی را تذکره نویسان به شهرهای گونه گون، از جمله: بلخ، سمرقند، بخارا و مرو منتسب کرده‌اند۳. امّا در کهن‌ترین گزارشی که درباره دقیقی به دست ما رسیده است، او را طوسی خوانده‌اند۴. دربارة لقب وی نیزآورده‌اند که «او را به سبب رقّت معانی و دقت الفاظ دقیقی گفتندی»۵. امّا اگر این سخن را بپذیریم، ناگزیر باید بپنداریم که او پیش از آنکه شعرش به کمال برسد و «رقت معانی» و «دقت الفاظ» بیابد، لقب شعری نداشته است، و این پندار البته درست نیست۶. برخی نیز گفته‌اند که «دقیق» به معنای آرد است. و شاید خود دقیقی یا پدر او و یا یکی از نیاکانش آرد فروش بوده، و از این رو به «دقیقی» شهرت یافته است۷.

هنگامی که دقیقی چشم به جهان می‌گشود سلسلة ایرانی نژاد سامانی سالهای شکوه و اقتدار خویش را پشت سر می‌نهاد، اما به روزگار جوانی دقیقی این سلسله رو در سراشیب زوال داشت. با این حال باز امیران شعر پرور سامانی مجال آن را داشتند که شاعران توانا را پیرامون خویش گرد آورند. دقیقی نیز، پس از چندی که در خدمت امرای چغانی۸ به سر برده بود، به منصور بن نوح سامانی(حکومت ۳۵۰٫ ه‍ تا ۳۶۵٫ ه‍) پیوست۹ و او را ستود. پس‌از آن نیز در خدمت نوح بن منصور (مشهور به امیر رضی، حکومت ۳۶۵ تا ۳۸۷) بود، و به فرمان همین پادشاه به سرایش شاهنامه پرداخت۱۰.

دقیقی به کیش زردشتی گرایش داشت و بدین امر مباهات می‌کرد۱۱، با این حال برخی او را مسلمان پنداشته‌اند، زیرا هم نام اسلامی داشته و هم در اشعار اندکی که از او بر جای مانده است تلمیحات و اشاراتی به داستانهای قرآنی و راه و رسم مسلمانی دیده می‌شود۱۲. لیکن هیچ یک از اینها را نمی‌توان دلیل مسلمانی قطعی دقیقی دانست۱۳. پس از سال ۳۶۵ بود که دقیقی به فرمان نوح بن منصور سامانی کار سرایش شاهنامه را آغاز کرد. لیکن هنوز بیش از هزار بیت نسروده بود که به دست یکی از غلامانش کشته شد. کار سترگ او را چند سالی بعد حماسه‌سرای بزرگ ایران، حکیم ابوالقاسم فردوسی پی گرفت و به سامان رساند. مرگ دقیقی میان سالهای ۳۶۵ تا ۳۷۰ ه‍ رخ داده است. زیرا نوح بن منصور در سال ۳۶۵ به امیری رسیده، و اگر دقیقی در همان سال یا کمی بعد سرودن شاهنامه را آغاز کرده باشد، دست کم تا سال ۳۶۶ یا ۳۶۷ زنده بوده است.  چون دقیقی بر حسب گزارش فردوسی پیش از سال ۳۷۰ بر اثر «خوی بد به دست یکی بنده» کشته شده بود۱۴، به احتمال بسیار مرگ او میان سالهای ۳۶۷ تا ۳۶۹ ه‍ روی داده است۱۵.

شعرهای اندکی که از دقیقی بر جای مانده است او را شاعری هوشیار، توانا، و چون بسیاری از شاعران قرن چهارم شادخوار و شادزی نشان می‌دهد. توانایی او در شعر به حدّی است که به گمان برخی دست کم تا پایان سدة چهارم شاعری به بزرگی او پای به عرصة وجود ننهاده بود۱۶. نزدیک یک قرن پس از مرگ او وقتی نویسندة خردمندی چون بیهقی می‌خواست کتاب خود را به سخنان حکیمانه بیاراید از اشعار دقیقی بهره ‌گرفت۱۷. در میانة سدة پنجم هم دیوان دقیقی مورد مراجعه و تأمل شاعر بزرگ آذربایجانی «قطران تبریزی» بوده است۱۸. علاوه براین، دقیقی در تاریخ ادب پارسی دومین شاعر حماسه سرای ایران به شمار می‌آید. پیش از او مسعودی مروزی در پایان سدة سوم هجری برای نخستین بار به نظم شاهنامه همّت گماشته بود. از شاهنامة مسعودی سه بیت بیش نمانده است۱۹. اگر از روی همین سه بیت داوری کنیم باید بپذیریم که اشعار حماسی دقیقی بسی بسامان‌تر و استوارتر از سروده های مسعودی بوده است.

آثار دقیقی

۱-گشتاسپنامه: اگر پایمردی فردوسی نبود از این اثر بزرگ دقیقی شاید نامی هم برجای نمی‌ماند.گشتاسپنامه داستانی است ناتمام دربارة سلطنت گشتاسپ، و ظهور زردشت و جنگهایی که برای اشاعة دین زردشت میان گشتاسپ وارجاسب تورانی درگرفته است. گویا دقیقی به سبب اعتقاد به دین زردشت سرایش شاهنامه را با این داستان ‌‌آغاز کرده بود. این منظومه، که هزار بیت است، در قالب مثنوی و در بحر متقارب سروده شده است. تالی بزرگوار دقیقی، حکیم فردوسی، این هزار بیت را درشاهنامة خویش گنجانده و بدین گونه کوشش او را پاس داشته است۲۰. گشتاسپنامه دقیقی جز در برخی موارد منطبق بر کتاب حماسی اَیاتکار زَریران است۲۱. شاید اعتقاد شاعر به کیش زردشتی او را از هرگونه تصرّف در اصل داستان بازداشته است. از همین رو داستان او در قیاس با شاهنامه گزارشی صرف به نظر می‌رسد.

فردوسی نیز با آنکه دقیقی را شاعری گشاده زبان دانسته، گشتاسپنامة اورا منظومه‌ای سست ودارای «بسی بیت ناتندرست» یافته است۲۲.گرچه گروهی از صاحب نظران بیگانه این داوری فردوسی را نپذیرفته‌اند۲۳، امّا درستی گفتار حکیم در این باره نزد بسیاری از پژوهشگران آشکار است۲۴.با این همه، گشتاسپنامه دقیقی از حیث زیبائی و استواری بیان حماسی،پس از شاهنامه برترین مثنوی حماسی زبان پارسی است.

۲- دیوان دقیقی : آنچه با عنوان دیوان دقیقی از آن یاد می‌کنیم در واقع مجموعه‌ای است کم از سیصد بیت،که در آن چند غزل و قصیده و قطعه دیده می‌شود.از دقیقی بجز گشتاسپنامه همین قدر شعر بر جای مانده است. البته همین مقدار اندک نیز گواهی روشن است بر توانایی او در سرایش قصاید مدحی وغزلهای شیوا و فصیح. بویژه چیره دستی او در سرودن شعر ستایشی، ستایش همگان را برانگیخته است. فردوسی، که مثنوی او را سست وناتندرست یافته، در زمینة مدح وی را «افسر تاجداران» خوانده است۲۵. دقیقی خود نیز از این هنر خویش به خوبی آگاه بوده ومدعی شده که شعر ستایشی را او به کمال رسانده است۲۶. در پی چند بیت از یک قصیده، نیز یکی از غزلهای زیبای او برای نمونه نقل شده است.

قصیده:

ز دو چیـز گیـرند مـر مملکت را     یکی پرنیانی۲۷ یکی زعفرانی۲۸
یکـی زرّ نـام  مَلِـک  بـرنبشــته     دگر  آهن  آبدادة  یمانی۲۹
کِـرا۳۰ بویة۳۱ وصـلت مُلک خیـزد   یکی جنبشی بایدش آسمانی
زبانی سخنگوی و دستی گشـاده      دلی هَمْش کینه هَمَش مهربانی
که مُلْکت۳۲شکاری است کورا نگیرد    عقاب پرنده نه شیر ژیانی
دو چیز است کورا به بند اندر آرد     یکی تیغ هندی دگر زرّ کانی۳۳
به شمشـیر باید گرفتـن مر او را      به دینار بستنش پای ار توانی
کرا تخت و شمشـیر و دینار باید      به بالا تن نیزه پُشتِ کیانی
خرد باید آن جا وجود وشجاعت      فلک مملکت کی دهد رایگانی؟
(تاریخ بیهقی، ص۴۹۷)

غزل:

 

کاشـکی انـدر جهان شب نیستی     تا مرا هجران آن لب نیستی
زخم عقرب نیسـتی بـر جان من      گر ورا۳۵ زلفِ مُعَقرَب۳۶ نیستی
ور نبـودی کـوکبش۳۷در زیر لب     مونسم تا روز کوکب نیستی
ور مرکّـب نیسـتی از نیکـویی۳۸      جانم از عشقش مرکّب نیستی
ور مـرا بـی یـار بایــد زیســتن     زندگانی کاش یارب نیستی
(تاریخ ادبیات در ایران، ج۱، ص۴۱۸).

 

 

 

۶

حکیم ابوالقاسم فردوسی

(۳۲۹ ـ ۴۱۱ یا ۴۱۶ ه‍ )

حکیم ابوالقاسم فردوسی، پدر حماسه‌های ملّی و زنده کنندﺓ زبان و موجودیّت فرهنگ ایرانی،  در سال ۳۲۹ ه‍ / ۹۴۰م/ در روستای باژ (پاژ، فاز، باز) واقع در سه فرسنگی شمال شرق طابران طوس دیده به جهان گشود. او از نجیب‌زادگان و طبقه‌ای موسوم به «دهقانان» بود. نام او و پدرش در نخستین ترجمة شاهنامه به زبان تازی، که در حدود سال ۶۲۰ﻫ صورت گرفته[۴۴]، «منصوربن‌حسن» و کنیه و لقب شاعری‌اش بنا بر خود شاهنامه و کهن‌ترین منابع موجود دربارﺓ سرگذشت وی، یعنی تاریخ سیستان[۴۵] و چهارمقاله[۴۶]، «ابوالقاسم فردوسی» آمده است. «دهقانان» که فردوسی از میان آنان برخاسته بود، گروهی از نجبای درجه دوم، و صاحب دولتانی بودند که اهمیّت و قدرتشان به این باز بسته بود که ادارﺓ محلّ خویش را ارثاً بر عهده داشتند؛ از امور لشکری به دور نبودند اما عموماً از راه درآمد املاک موروثی روزگار می‌گذراندند و خود را به دفاع از فرهنگ و ارزشهای قومی، همچنین سرزمینی که در آن سکونت داشتند متعهّد و پای‌بند می‌دیدند[۴۷].

دوران کودکی و نوجوانی فردوسی مقارن ایّامی بود که گروه دهقانان به ضرورت از پیش متشکّل تر و بیدارتر بودند، برای آن که زمزمة مخالفت با فرهنگ و میراث ایرانی رو به گسترش بود و نیاز به یک بسیج همگانی برای حفظ دستاوردهای فرهنگی و ابقای تاریخ و قومیت ایران بیش از پیش احساس می‌شد. فردوسی بمانند همة دهقانانِ هم طبقة خود اراضی و املاکی داشت که می‌توانست از درآمد حاصل از آن تا سالها در امنیّت اقتصادی و بدون دغدغة خاطر زندگی کند. بنابراین، حدود شصت سال از عمرِ شاعرِ گرانمایة طوس، که در دورﺓ سامانیان (۲۸۶ تا ۳۸۹) گذشت، بهترین دوران زندگانی اوست، زیرا که جوان بود و برخوردار و تندرست و دوستکام ؛ بویژه که در این دوران زبان فارسی ـ که از دیار خراسان بزرگ سر بر کرده بود ـ  رو در بالیدن داشت و آثار گرانبهایی به شعر و به نثر در دامان خود پدید می‌آورد.

از همان سال ولادت فردوسی ستارﺓ بخت سامانیان رو به تیرگی گذاشت و آثارِ اِدبار و ناسازگاری که از سالهای آخر حکومت امیر نصربن احمد سامانی (جلوس ۳۰۱ ﻫ، وفات ۳۳۲ﻫ/ ۹۴۳م) پیدا شده بود، می‌رفت که تا چند دهة دیگر دست عناصر ایران دوست و خدمتگزار را به کلّی از ادارﺓ امور کوتاه کند.

در آن سالها که مصادف بود با دهه‌های نخستین سدﺓ چهارم هجری، دو گروه متفاوت از ایرانیان فرهیخته بر کار بودند: گروهی تازی مآب و متمایل و پشتگرم به دستگاه خلافت بغداد، که آثار خود را به زبان عربی و بر وفق مراد بغداد پدید می‌آوردند، و دستة دیگر «ایران گرایان» و ایران دوستانی که با خلافت بغداد همراهی و همسویی چندانی نداشتند و ترویج و گسترش فرهنگ و قومیت ایرانی را ـ عمدتاً با کمک زبان فارسی دری ـ وجهة همّت قرار داده بودند. امرای سامانی و وزیران ایران‌دوست آنان که دستگاه و قدرتی سزاوار توجّه به هم زده بودند از زمرﺓ این گروه دوم بودند.

در آن سالها جنب و جوش ادبی و فرهنگی گویا در طوس بیش از جاهای دیگر نظرگیر بود، بویژه که طبقة دهقانان، با آن روحیة ایران گرایی و فرهنگ مداری، به دلایل خاصّ تاریخی و جغرافیایی در این ناحیه بیش از دیگر نواحی خراسان بزرگ یا قلمرو حکومت سامانیان بالیده بودند. خوشبختی و توفیق فرهنگی طوس در آن سالها بیشتر از این روی بود که امیری نژاده، خردمند، فرهیخته و دل آگاه از جانب سامانیان بر آن‌جا حکومت می‌کرد. این امیر فرهنگ دوست ابومنصور محمدبن عبدالرزاق طوسی (¬ همین فصل، شمارة۳)، و یکی از مهمترین کوششهای ایران گرایانة او گردآوری، تنظیم و سر و سامان دادن به تاریخ گذشته ایران و اَمر به تدوین شاهنامة ابومنصوری بود. با شناختی که از کشمکشها و حرکتهای ضدّ ایرانی در میانه سدﺓ چهارم هجری داریم، گردآوری این داستانها و تدوین و بازنویسی آنها به فارسی دری امری حتمی و ناگزیر بود، تا مدّعیان ترک و تازی دریابند که با چه قومی سر و کار دارند و با کدام پشتوانه فرهنگی می‌توانند با آنها به معارضه برخیزند!

پس از مرگ ابومنصور در سال ۳۵۱ ه‍ / ۹۶۲ م تا حدود سی سال خانوادﺓ ترک نژاد سیمجوریان حاکم خراسان گشتند. این‌که روزگار فردوسی از زمان ولادت تا شروع به نظم شاهنامه چگونه گذشته، بر ما روشن نیست. بی‌شک او هم مثل هر دهقان آزادﺓ دیگری نگران سرنوشت ایران وتاریخ و فرهنگ سرزمین خویش بوده، از اختلافات و نادانیها و بی‌فرهنگی‌هایی که به برکناری و انزوای خاندان عبدالرزاق و روی کار آمدن سیمجوریان انجامیده در رنج بوده است، و همزمان خود را برای اقدام دفاعی شایسته‌ای آماده می‌کرده است.

آغاز به نظم شاهنامه به عنوان یک واکنش فرهنگی در برابر سلطة غلامان ترک، و آل سیمجور که بر خراسان و طوس غلبه یافته بودند، از دهة دوم حاکمیت آنان آغاز شد. ابتدا دقیقی توسی (احتمالاً در سال ۳۶۵ﻫ /۹۷۵م) نظم شاهنامه منثور را آغاز کرد، اما کمی بعد کشته شد و کار نظم خداینامه نافرجام ماند (¬ دقیقی، در شمارة ۵ همین فصل)

از این هزار بیتی که از دقیقی بر جای مانده، همچنین قرائنی که از زندگی و احوال خصوصی دقیقی در دست است، چنین بر می‌آید که او اگر زمان هم می‌یافت شایستگی لازم را برای تعهَد نظم شاهنامه نداشت. این بود که ضرورت این کار به عنوان پیامی همگانی در هیئت یک نیاز بر فردوسی نهیب زد و او را به ادامة کار دقیقی برانگیخت. چنین بود که دهقان‌زادﺓ طوس، که پا به حوالی چهل سالگی گذاشته و از هر جهت برای پذیرفتن این رسالت خطیر آماده شده بود، با نگرانی از این که مبادا عمر و دارایی اش در صورت درنگِ بیشتر به این کار وفا نکند مردانه قدم در این میدان نهاد. در این راه جوانمردی از دوستان همشهری وی به تشویق او همَت گماشت و اسباب کار را برایش فراهم کرد، و به او قول داد نسخه‌ای از شاهنامة منثور را برایش بیاورد :

مرا گفت:خوب آمد این رای تو
نبشته من این دفتر پهلوی
گشاده زبان و جوانیت هست
شو این نامه خسروان باز گوی

به نیکی خرامد همی پای تو
به پیش تو آرم، نگر نغنوی
سخن گفتن پهلوانیت هست
بدین جوی نزد مهان آبروی

در همین زمان دوست دیگر، که در برخی از نسخه‌های کهن شاهنامه اسمش امیرک منصور ظبط شده است،[۴۸] و در بیشتر نسخه‌ها ابومنصور، که البته صحیح «منصور» یعنی فرزند ابومنصور محمدبن عبدالرزاق است (¬ منصوربن محمدبن عبدالرزاق در فصل پنجم) به او نیز قول همراهی داد. اما دریغا که این مهتر گشاده دل و گردن فراز در سن جوانی بر دست «نهنگان مردم کشان» کشته و یا ناپدید شد، و فردوسی از وجود دوستی کارآمد و دل آگاه محروم ماند. به هر روی، در آغاز کار فردوسی که باید حوالی سال ۳۷۰ﻫ /۹۸۰م بوده باشد، هنوز امیران سامانی بر سر کار بودند. در همین سالهای تاریک که بنابر برخی نسخه‌های شاهنامه:

زمانه سراسر پر از جنگ بود

به جویندگان بر جهان تنگ بود

فردوسی کار بزرگ نظم داستانهای ملّی را آغاز کرد و به‌رغم ناملایمات روی از ادامه کار در هم نکشید، و تا سالها بعد با شور و دلبستگی به کار خطیر خود ادامه داد.

ارتباط فردوسی با محمود غزنوی

چهارده سال که از شروع کار فردوسی می‌گذشت محمودبن سبکتگین به همراه پدرش برای نخستین بار از غزنه به خراسان آمد و پس از جنگ و گریزهایی که در حوالی هرات و نیشابور با سالاران متمرِّد سامانی، ابوعلی سیمجور و فایق، داشتند، سرانجام در «نبرد اَندُرُخ» واقع در مسیر دروازﺓ رزانِ طوس به پاژ، در جنگی نمایان و سرنوشت ساز به تاریخ یکشنبه بیستم جمادی الآخر سال ۳۸۵ﻫ/۹۹۵م دو سردار یاغی را هزیمت کردند. محمود که در این زمان تنها ۲۴ سال داشت[۴۹] از همان بدو ورود به قلمرو سامانیان و خراسان (۳۸۳) پاس دلاوریهای نمایانی که از خود بروز داده بود، از جانب سامانیان به سپهسالاری کل خراسان رسیده و به سیف الدوله ملقّب گشته بود.

ظاهراً فردوسی، که یک سال پیش از آن تحریرِ نخستینِ شاهنامه را به پایان برده بود، ناظر این دلاوریهای محمود بوده و در سیمای او امیری جوان و جهان جوی می‌دیده است. ستایشی هم که با اشاره به سال ۳۸۵ در آغاز داستان گشتاسپ در هیئت یک رویا از محمود به عمل آورده می‌تواند ناظر به همین دیدار نخستین باشد:

چنان دید گوینده یک‌شب به خواب
دقیقی ز جایی فراز آمدی
به فردوسی آواز دادی که می
که شاهی ز گیتی گزیدی که بخت
شهنشاه محمود گیرنده شهر
از امروز تا سال هشتاد و پنج

که یک جام می‌داشتی چون گلاب
بر آن جام می داستانها زدی
مخور جز بر آیین کاووس کی
بدو نازد و لشکر و تاج و تخت
ز شادی به هر کس رساننده بهر
بکاهدش رنج و نکاهدش گنج[۵۰]

اما این دیدار به فرض آن که اتّفاق افتاده باشد می‌تواند گذرا و حتی یکجانبه باشد، برای آن که توقّف محمود در حوالی طوس و خراسان چندانی نپایید، بویژه که دو سال بعد (۳۸۷) ابتدا امیر سامانی و چند ماه بعد از آن هم سبکتگین درگذشت. بدین سبب محمود از نیشابور به غزنه رفت و پس از کشمکشهایی که بر سر جانشینی پدر با برادر خود اسماعیل داشت، سرانجام هم بر او و هم بر مدّعیان حکومت سامانی فائق آمد، و تنها از آن پس یعنی از سال ۳۸۹ﻫ /۹۹۹م رسماً به عنوان سلطانِ بلامنازع خراسان و زابلستان بر تخت نشست. به‌نظر می‌رسد که فردوسی تا چند سال بعد هم با دربار غزنه ارتباط مستقیمی نداشت، بخصوص بعید است که سلطان محمود در این سالها متوجه فردوسی و کار عظیم او شده باشد، هرچند که وجود وزیر کاردان و ایران دوست وی، ابوالعباس فضل بن احمد اسفراینی (صدارت: ۳۸۴ تا ۴۰۱ﻫ/ ۹۹۴ تا ۱۰۱۱م ) می‌توانسته است میان آنها وسیلة ارتباطی باشد. چنان که از خود شاهنامه بر می‌آید این ارتباط نخستین، به ۶۵ سالگی شاعر یعنی سال ۳۹۴ﻫ /۱۰۰۴م باز می‌گردد، که فردوسی فرزند ۳۷ سالة خود را هم از دست داده و روزگار را به درویشی و رنج می‌گذرانده[۵۱]، رخ لاله گونش بمانند کاه زرد گشته، مویِ سیاه مشک رنگش چون کافور شده، آوازة داد و دهش محمود را هم می‌شنیده، در نتیجه به امید آن که پیرانه سر شاه گردن‌فراز و دادگر غزنه وی را دستگیر باشد و از جهانش بی نیازی دهد، به اشارﺓ دستور فرزانه و دادگر ـ فضل بن احمد اسفراینی ـ زبان به ستایش محمود گشوده و «این نامه بر نام او» پیوسته است. [۵۲]

از چگونگی رفتن فردوسی به غزنه و تقدیم شاهنامه به محمود آگاهی درستی نداریم، از شاهنامه در این مورد چیزی به دست نمی‌آید، هر چند برخی منابع کم اعتبار مانند چهارمقاله و آثار کم اعتبار تر بعدی بدان تصریح دارند. آنچه مسلّم است این که رابطة حسنه میان فردوسی و محمود چند سال بیشتر دوام نیافت، برای آن که در حوالی سال ۴۰۰ ﻫ /۱۰۱۰م در شاهنامه سخن از مذمّت محمود می‌رود، آن جا که فردوسی در داستان یزدگرد رندانه از زبان رستم فرخزاد به پیشگویی اوضاع زمانة خود می‌پردازد:

دریغ این سرو تاج و این داد و تخت
کزین پس شکست آید از تازیان
برین سالیان چار صد بگذرد
کشاورز جنگی شود بی هنر
رباید همی این از آن، آن ازین
نهان بدتر از آشکارا شود
بَد اَندیش گردد پدر بر پسر
شود بندﺓ بی هنر شهریار
از ایران و از ترک و از تازیان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود
همه گنجها زیر دامن نهند
زیانِ کسان از پی سود خویش

دریغ این بزرگی و این فرَو بخت
ستاره نگردد مگر بر زیان
کزین تخمه گیتی کسی نشمرد
نژاد و هنر کمتر آید به بر
ز نفرین ندانند باز آفرین
دل شاهشان سنگ خارا شود
پسر بر پدر همچنین چاره گر
نژاد و بزرگی نیاید به کار
نژادی پدید آید اندر میان
سخنها به‌کردار بازی بود
بمیرند و کوشش به دشمن دهند
بجویند و دین اندر آرند پیش

این درست زمانی است که به دنبال چیرگی محمود بر همة گردنکشان و یاغیان و استحکام پایه‌های حکومت، تغییر عمده‌ای در سیاست وی نسبت به جناح ایران دوستانش پیش آمد، و بی واهمه همة آنانی را که بنا به مصلحت مورد حمایت داشت از خویشتن براند و موجبات دلسردی آنان را فراهم آورد. اسفراینی وزیر برکنار شد و چندی بعد در زیر شکنجه مرد (۴۰۴ ﻫ /۱۰۱۴م)، ابوریحان بیرونی و ابوسعید ابوالخیر به گونه‌ای از سطوت محمودی آواره گشتند و ابن سینا به گونه‌ای دیگر تحت پیگرد قرار گرفت. طبیعی است که در چنین اوضاع و احوالی فردوسی هم آزرده خاطر و مورد بی مهری بوده باشد.

سرآمد مرا روزگار بهی:

از آن پس، چند سالِ پایان عمر شاعرِ آزادﺓ طوس در تیره بختی و رنج و ناخشنودی گذشت. دلبستگی سی ساله فردوسی به کار نظم شاهنامه و قحطی ویرانگر سالهای ۴۰۰ تا ۴۰۲[۵۳] و عدم رسیدگی وی به امور زندگی سبب شد که املاک و داراییهای او یکی پس از دیگری از دست برود. امید شاعر در جهت رسیدن به پاداشی در قبال نظم شاهنامه هم به ناامیدی گرایید و او همچنان دل آزرده و خاطرخراشیده نگران سرنوشت کار و کتاب خود در زادگاه خویش ناظر بی‌مهریهای زمانه بود، تا این که سرانجام در سال ۴۱۱ﻫ /۱۰۱۵م یا ۴۱۶ در عسرت و تنگدستی سر بر خاک نهاد.[۵۴]

اما چرا شاهنامه مقبول نظر محمود واقع نشد؟ با آنچه گذشت جواب روشن است، با این حال عوامل زیر را می‌توان در مورد بدبینی محمود، و در نتیجه بی اعتنایی او نسبت به فردوسی برشمرد:[۵۵]

۱- درباریان متعصّب و جناح عرب‌گرای دربار محمود از فردوسی بدگویی کردند.

۲- فردوسی با وزیر پیشین ـ اسفراینی ـ هم جهت و همراه بود ولی زمانی که شاهنامه بر محمود عرضه شد اسفراینی مغضوب ومعزول شده و رقیب او میمندی بر سر کار آمده بود.

۳- شاعران دربار غزنه می‌توانستند رقبای صنفی او باشند و حضور وی را در دربار بر نتابند.

در مورد این که فردوسی چند سال بر سر نظم شاهنامه عمر گذاشته و بالأخره چه زمانی آن را به پایان برده، و آیا از آغاز تا انجام کتاب را مرتّب سروده یا داستانها را به طور پراکنده به نظم آورده و بعد تنظیم کرده است؟ گمانهای بسیاری ابراز شده است. حاصلِ سخن آن که فردوسی نظم شاهنامه را رسماً از حدود سال ۳۷۰ آغاز کرد و طیَ مدت نزدیک به بیست و پنج سال تا سی سال بخشهای مختلف آن را به طور متناوب به نظم کشید، و سرانجام یک‌بار به سال ۳۹۴ و بار دیگر در حوالی سالهای ۴۰۱ یا ۴۰۲ در آن تجدید نظر کرد. بنابراین ذکر بیست و پنج، سی، و سی و پنج سال ـ که در جاهای مختلف شاهنامه آمده ـ ناظر بر این تاریخهای ختم چندگانه تواند بود.

هجونامه، شیوﺓ فکری فردوسی :

در بعضی از دست‌نویسهای شاهنامه بیتهایی در بدگویی از محمود غزنوی دیده می‌شود که بنابر پاره‌ای روایاتِ مربوط به سرگذشت فردوسی، به هجونامه‌ای متعلق است که وی پس از کدورت با محمود در یکصد بیت سروده است. اساساً در وجود چنین هجونامه‌ای تردید بسیار شده است. برخی برآنند که ابیات هجونامه بعد از فردوسی و به احتمال از جانب همفکران او، شیعیان و شعوبیان مخالف با طرز تفکّر محمود جعل شده و به نام او رایج گردیده است.[۵۶]

در مورد ترتیب و توالی شاهنامه گمان بیشتر  بر این است که کلّیت آن با همین توالی موجود سروده شده است، با این حال دور نیست که فردوسی پاره‌ای از داستانها را پیش از آغاز به نظم کلّی شاهنامه سروده و بعد بر آن افزوده است. این حدس بویژه در مورد داستان «بیژن و منیژه» بسیار نیرومند است.

از نظر دینی، فردوسی بر مذهب اقلّیت و شیعه بوده است، احتمالاً شیعة زیدی یا اثنی عشری. شیوﺓ فکری وی مبتنی بر حکمت است، با تأکید بر اصالتِ خرَد. با این حال حکیمانه بر آن بوده است که مناقشات نژادی را با معتقدات مذهبی نیامیزد؛ به این معنی که دلبستگی او به میراث قومی و فرهنگ کهن ایران مانع از اخلاص ویژﺓ وی نسبت به معتقدات اسلامی و تعظیم تشیَع و شیفتگی به خاندان پیامبر نبوده است.

 

شاهنامه یا خردنامه شهریاران:

بناهای آباد گردد خراب
پی افکندم از نظم کاخی بلند

ز باران و از تابش آفتاب
که از باد و باران نیابد گزند

شاهنامه بدون شک پیرترین کتاب منظوم، و در حکم نیای آثار ادبی فارسی است. از آثار شعری پیش از شاهنامه به غیر از هزار بیت دقیقی ـ که آن هم از دریا‌دلی فردوسی در سینة گشادﺓ شاهنامه باقی مانده است ـ جز قطعات و ابیات پراکنده چیز چندانی به دست ما نرسیده است. بنابراین، افتخار پدریِ مجموعة سخن پارسی در انحصار شاهنامه باقی می‌ماند، و خداوندگار خود فردوسی کبیر را در چشم و دل همة فارسی زبانان سرافرازی و بالانشینی ویژه‌ای کرامت می‌کند. این همه نام که از فردوسی برجای است، این همه افتخار که تاریخ و ملّیت ایران از یک سو و زبان و فرهنگ استوار پارسی از دیگر سو به فردوسی ارزانی بخشیده است، همه در گرو همین یک کار است : آفرینش شاهنامه.

امّا شاهنامه خود چگونه کتابی است و این نیکنامی و فرازمندی را چگونه فراهم آورده است، سؤالی است که می‌کوشیم تا حدودی به آن پاسخ گوییم. بخشی از داستانهای پهلوانی و روایات برجای مانده از شاهان ایران  باستان و سرگذشت اقوام و جوامع پیشین، در پایان عهد ساسانی یعنی در اواخر سدﺓ ششم میلادی با عنوان «خُوَتای نامگ»Xvitainamag  (= خدای نامه) به زبان فارسی میانه (پهلوی) تدوین شده بود. پس از برافتادن ساسانیان چون روزگار عباسیان فرا رسید «روزبه» ایرانی معروف به عبدالله بن مقفّع (مقتول به سال ۱۴۲ یا ۱۴۵ﻫ/۷۵۹ یا ۷۶۲م) برای نخستین بار مجموعة آن را با عنوان سِیرَالملوک یا سِیَرِملوک الفُرس از پهلوی به عربی گزارش کرد ؛ و پس از او چندین بار به صورت کامل یا خلاصه تحریرهایی از آن فراهم آمد و مورد استفادﺓ عموم مؤلفان قرار گرفت،[۵۷] بطوری که اغلب مورّخان بعدی، که در راه تدوین تاریخهای عمومی یا منطقه‌ای کوششهایی کرده‌اند، اطلاعات مربوط به ایران پیش از اسلام را از روی همین ترجمه برگرفته‌اند. همین گزارش بود که در سدﺓ چهارم هجری/ دهم میلادی / مورد استفادﺓ دانشورانی قرار گرفت که از جانب ابومنصور محمدبن عبدالرزاق طوسی و وزیرش ابومنصور معمّری (¬ همین فصل، شمارة۴) برای تدوین و تنظیم روایات کهن مأموریت یافتند، و شاهنامة منثور ابومنصوری به عنوان نخستین کتاب مهم نثر پارسی دری بر همین اساس فراهم آمد.

تدوین این شاهنامه که از سال ۳۳۹ آغاز شده بود و در آغاز سال ۳۴۶ﻫ / ۹۵۷م پایان یافت، نظر به این که افزون بر حسن ترکیب و لطفِ بیان، جامع و تمام نیز بود و در تهیه وتدوین آن هم مآخذ معتبر قدیم و خداینامه‌های کهن مورد بهره‌برداری قرار گرفته بود، هم از روایات استوار و شفاهی، که سینه به سینه در طول سده‌های دراز به آینده سفر کرده بود بهره برگرفته بودند، بزودی مورد توجّه خاص و عام واقع شد و از همان آغاز ضرورتِ نظمِ آن به عنوان یک نیاز ملّی احساس گردید، که برای نخستین بار دقیقی (¬ همین فصل)این مهم را بر عهده گرفت.

ضرورت نظم داستانهای ملّی به عنوان یک نیاز مبرم قومی و دغدغة خاطری که از بابت حفظ و استمرار تاریخ و فرهنگ ملّی ایران در برابر تهاجم بیگانگان ترک و تازی برای همه دهقانان و آزادگان در پیش بود، استاد سخندان طوس را بر آن داشت تا به دنبال ندای وجدان، در هیأت یک رؤیا، کار دقیقی را دنبال کند و به شایستگی این بار را به منزل برساند. دلایلی حاکی از آن است که این انتقالِ وظیفه از دقیقی به فردوسی یک حسن اتفاق بود، زیرا گذشته از آن که هر دو همولایتی بودند و در مقطع حسّاسی به این کار بزرگ دست زده بودند، در فردوسی صفات و امتیازاتی هست که در دقیقی یا به کلی نیست یا اگر هست بسیار کم رنگ و ناچیز به نظر می‌آید.

اهمّیت شاهنامه:

شاهنامه از دو جهت کمّی و کیفی در میان آثار برجستة فارسی برترین است، و حتی می‌توان گفت در زمرﺓ شاهکارهای ادبی جهان محسوب می‌شود:

الف) از لحاظ کمّی: شاهنامه، بر اساس دست‌نویسهای گوناگون حدود پنجاه تا شصت هزار بیت است و گاهی بیشتر، که از این حیث هیچ‌کدام از آثار بزرگ زبان فارسی به پای آن نمی‌رسد. بر همین اساس تعداد واژه‌های غیر تکراری شاهنامه، که بر پایة برخی از چاپهای موجود افزون بر هزار است، در بین آثار پارسی از همه بیشتر است. و درصد واژه‌های تازی آن، که بر روی هم از چهار الی چهار و نیم تجاوز نمی‌کند، از همة آثار مشابه کمتر. چون قدیم‌ترین اثر شعری و در حکم نیای همه آثار فارسی است روحی نامرئی از آن در تمامی آثار بعدی دویده و بیشترین حضور را در شریان زبان پارسی پیدا کرده است.

قلمرو مورد ادَعای شاهنامه، اگر گیومرث را نخستین پادشاه بدانیم، تمامی تاریخ حیات چند هزار سالة قوم ایرانی، و اگر گیومرث را چنان که اسطوره‌ها می‌گویند نخستین انسان بدانیم، پهنة تاریخ حیات انسان را تا روزگار شاعر (سده‌های چهارم و پنجم هجری) می‌پوشاند؛ چنان‌که درونمایة آن هم از تاریخ صِرف و شرح جنگها و کردارهای پهلوانی در می‌گذردو در همه جنبه‌های زندگی بشر، یا دست کم قوم پرسابقة ایرانی گسترانیده می‌شود.

ب) از نظر کیفی: باید گفت چیزی از جنبه‌های زندگی انسان آریایی، اعم از صوری و معنوی نیست که در این کتاب فروگذار شده باشد. پهنای قلمرو معنایی شاهنامه در مقدمة شاهنامه منثور بدین گونه باز نموده شده است:

«… و این را نام شاهنامه نهادند تا خداوندان دانش اندرین نگاه کنند و فرهنگ شاهان و مهتران و فرزانگان و کار و ساز پادشاهی و نهاد و رفتار ایشان و آیین‌های نیکو و داد و داوری و راندنِ کار و سپاه آراستن و رزم کردن و شهرگشادن و کین خواستن و شبیخون کردن وآزرم داشتن و خواستاری کردن، این همه [یا به عبارتی، خشک وتر زندگی انسانی در روزگاران گذشته] را بدین نامه اندر بیابند»[۵۸]

فردوسی با الهام از نبوغ خاص و حسَ شاعری ویژه‌ای که داشت، حماسة قوم ایرانی را که مشحون به حکمت و فرزانگی و نسلهای گوناگون بود، با نیاز زمانه درآمیخت و با القای جهان‌بینی خاصّ خود مفاهیم آن را ژرفا و پهنا بخشید. بگذریم از این که قومیت ایرانی توانست به گونه‌ای دیگر خود را در آیینه شاهنامه ببیند و تدارک آن را به عنوان میراثی مشترک تلقّی کند. به این معنی که اگر شاهنامة فردوسی را میراث گرانبهایی از کوشش ایرانیان سده‌های سوم و چهارم هجری/نهم و دهم میلادی / برای احیای مفاخر ملّی خویش و ذکر مجاهدتهای آنان برای نگاهبانی از سرزمین اجدادی و میراث فرهنگی خود در برابر بیگانگان و و مهاجمان بدانیم، این کوششها از روزگاری آغاز شده بود که ایرانیان بر اثر قیامهای پیاپی توانستند از میانة سدﺓ سوم هجری استقلال از دست رفتة خویش را بازیابند و آثار حکومت خلفا را، که با نام اسلام و اسلام پناهی به صورتی نادلپذیر در سرتاسر امپراتوری بغداد به کار گرفته می‌شد، از سرزمینهای اجدادی خویش بزدایند.

بنابراین، برای تنظیم و ارائه کتابی که امروز به نام شاهنامه در دست ماست نسلهایی گوناگون و دستهایی پرشور بر کار بوده‌اند تا بتوانند تاریخ و مظاهر فرهنگ و زندگی دیار خویش را از خاطرﺓ افراد، و از گوشه و کنار شهرها و روستاها و از لابه‌لای کتب و سویدای سینه‌ها گردآورند و به دست توانای فردوسی حکیم بسپارند، تا او به یاری روح بلند خود بر آن همه مُهر جاودانگی بزند. به این معنی شاهنامه شاید تنها کتابی باشد که برای تکوین آن انبوهی از مردمانِ با نام و کم نامِ نسلهای پیشین تا روزگار شاعر دخالت داشته و گسترة تاریخی و ادبی آن را معنایی دیگر بخشیده‌اند.


 


[۱]  ـ ابن‌ندیم، الفهرست، ص۶۳۶٫

[۲]  ـ خوانساری، روضات الجنات، ج۳، ص۵۰۲٫

[۳]  ـ مطرح الانظار، به نقل از روضات الجنات، ج۳، ص۵۰۳٫

[۴]  ـ الفهرست، ص۶۳۷٫

[۵]  ـ همان، ص۶۳۷٫

[۶]  ـ وفیات الاعیان، ج۱، ص۳۲۷٫

[۷]  ـ روضات الجنات، ج۳، ص ۴۹۸٫

[۸]  ـ الذریعه، ج۱۷، ص۲۵۷، ۲۶۴٫

[۹]  ـ اسماء المؤلفین ؛ به نقل از فرهنگ خراسان، ج۳، ص ۴۸۷٫

[۱۰]  ـ روضات الجنات، ج۳، ص ۴۹۸٫

[۱۱]  ـ به نقل از فرهنگ خراسان، ج۳، ص ۴۸۸٫

[۱۲]  ـ ج۴، ص۱۸٫

[۱۳]  ـ عطاردی، فرهنگ خراسان، ج۳، ص۴۹۱٫

[۱۴]  ـ همان، ص۴۹۰٫

[۱۵]  ـ الذریعه، ج۲۰، ص۱۷۱٫

[۱۶]  ـ تاریخ نیشابور، ص ۲۰۸، ردیف ۲۷۳۴٫

[۱۷]  ـ تاریخ نیشابور، ص ۲۲۴، ردیف ۲۷۹۲٫

[۱۸]  ـ همان، ص ۲۲۶، ردیف ۲۷۹۶

[۱۹]  ـ ص ۲۲۷، ردیف ۲۷۹۹٫

[۲۰]  ـ همان، ص ۲۲۰، ردیف ۲۷۸۲٫

[۲۱]  ـ ص ۲۰۸، ردیف ۲۷۳۴٫

[۲۲]  ـ همان، ص ۲۲۰، ردیف ۲۷۸۲٫

[۲۳]  ـ رجال، به نقل از فرهنگ خراسان، ج۶، ص۶۰۴٫

[۲۴]  ـ تذکرة الحفاظ، به نقل از فرهنگ خراسان، ج۶، ص۶۰۴٫

[۲۵]  ـ حلیة الاولیاء، ص   .

[۲۶]  ـ فرج بعد از شدت، ص ۴۳۸٫

[۲۷]  ـ عطاردی، فرهنگ خراسان، ج۶، ص۶۰۳٫

[۲۸]کامل ابن اثیر، ج ۱۴، ص ۱۸۸ ؛ نیز بنگرید به ص ۱۷۶ همان کتاب؛ و حواشی تاریخ بخارا، ص ۳۳۶٫

[۲۹]کامل، جلد ۱۴، صفحات ۱۸۹ و ۱۹۷ و ۱۹۸، نیز رجوع شود به مجلة کاوه، سال دوم، دورة جدید، شمارة ۳ ؛ یا فردوسی و شاهنامة او، صفحات ۱۵۸ به بعد.

[۳۰]کامل، جلد ۱۴ ص ۱۹۸ ؛ نیز تعلیقات تاریخ بخارا، ص ۳۳۷٫

[۳۱] – شاهنامة ابو منصوری دقیقاً در ماه محرم سال ۳۴۶ به اتمام رسید، مقدمة شاهنامة ابو منصوری، بیست مقالة قزوینی، ج۲ ؛ نیز فردوسی و شعر او، ص ۵۲٫

[۳۲]مقدمة شاهنامة ابومنصوری، برگرفته از کتاب سرچشمه‌های فردوسی شناسی دکتر محمدامین ریاحی، ص ۱۷۳ و ۱۷۴٫

[۳۳] – دکتر ریاحی: صورت برخی از نامها، با همة تحقیقِ دقیق علامه قزوینی، مجهول و مشکوک مانده است.

[۳۴]مقدمة شاهنامة ابومنصوری، برگرفته از کتاب سرچشمه‌های فردوسی شناسی، ص ۱۷۸٫

[۳۵]گردیزی، ص ۳۵۳٫

[۳۶]گردیزی، ص ۳۵۴ ؛ تاریخ بخارا، ص ۱۳۴؛ نیز کامل ابن‌اثیر، ج ۱۴، ص ۲۴۹٫

[۳۷] – گردیزی، ص ۳۵۶٫

[۳۸] – همان.

[۳۹]گردیزی، ص ۳۵۷ ؛ و دکتر زرین‌کوب، تاریخ مردم ایران، ج ۲، ص ۲۰۹٫

[۴۰] – بعضی از شاهنامه‌‌های آن قرن که خبری از آنها به ما رسیده، عبارتند از :

شاهنامة نثر ابوالمؤید بلخی، شاهنامة ابوعلی محمدبن احمد بلخی، و منظومة کم حجم مسعود مَرْوَزی. برای اطلاع بیشتر دربارة خداینامه‌ها و شاهنامه‌‌های مربوطه می‌توان رجوع‌کرد به بیست مقالة قزوینی، مقالة «مقدمة قدیم شاهنامه»، هم به مجلة کاوه، شماره‌‌های ۱۰ تا ۱۲ دورة قدیم و ۱تا ۳ دورة جدید، به قلم محصل [سیدحسن تقی‌زاده] نیز به فردوسی نامه و فردوسی  و شعر او، ذیل عنوان «شاهنامه و خداینامه‌‌های پیش از شاهنامة فردوسی». دربارة اهمیت شاهنامه ابومنصوری هم توجّه شود به مآخذ پیشین و هم به مجمل التواریخ و القصص، صفحات۲ و ۳٫

[۴۱] – دیباچة شاهنامه، ذیل «گفتار اندر فراهم آوردن کتاب» نسخة مسکو. این ابیات در ضلع جنوبی بنای آرامگاه فردوسی هم حک شده است.

[۴۲] – برای مشروح احوال ابومنصور و خاندانش بنگرید به مهدی سیدی، گفتار «مهترِ حامیان فردوسی»، در کتاب سرایندة کاخ نظم بلند…، ص ۳۹ تا ۷۷٫

[۴۳]مقدمة شاهنامة ابومنصوری برگرفته از کتاب سرچشمه‌های فردوسی شناسی، ص ۱۷۸ تا ۱۸۰٫ پاراگراف آخر ظاهراً به کنارنگِ جد ابومنصور عبدالرزاق مربوط است، و نه جدّ ابومنصور معمری.

۱-  جوانی بیامد گشاده زبان      سخن گفتن خوب و طبع روان

                                      (شاهنامه،ج۱، ص۲۲، ب۱۳۹).

۲- استاد ذبیح الله صفا ولادت او را بین سالهای ۳۲۰ تا۳۳۰ دانسته است. ر.ک : تاریخ ادبیات در ایران، ج۱، ص۴۰۹٫

۳- از جمله، هدایت در مجمع الفصحا، ج۲، ص۶۴۱؛ و مدرّس در ریحانة الادب، ج۲، ص۲۲۴٫

۴ – عوفی،  لباب الالباب، ص۲۵۰٫

۵  - پیشین ، ص۲۵۰٫

۶  - ر.ک : دکتر صفا، تاریخ ادبیات ایران، ج۱، ص۴۰۸٫

۷  - فروزانفر، بدیع الزمان، سخن وسخنوران، ص۲۸٫

۸  - چغانیان نام ده و واحه‌ای است درمسیر علیای آمودریا، از ترمذ تا بالای دره که اکنون جزء ازبکستان است. امیرانِ این ناحیه را هم به همین نام یا «آل محتاج» می‌خوانده‌اند.

۹  - ر.ک: شبلی نعمانی، شعرُ العجم، ج۱، ص۳۷٫

۱۰ - ر.ک: تاریخ ادبیات ایران، ج۱، ص۴۱۰؛ نیز مجمع الفصحا، ج۲، ص۶۴۱٫

۱۱ - دقیقی چار خصلت برگزیده ست        به گیتـی در زخـوبیـها و زشـتی

       لب بیـجاده رنـگ و نالة چنـگ         می چون زنگ و کیش زردهشتی

                                 ( دکتر دبیرسیاقی، پیشاهنگان شعر پارسی، ص۱۱۴)

۱۲ -. مثلا:     به چهره یوسـفِ دیگر ولیکن          به هجرانش منم یعقوبِ دیگر

        یا :      چنان کز چشم او ترسم نترسید         جهود خیبـری از تیـغ حیـدر

                                                                              (همان، ص۱۰۸)

۱۳ -. ر.ک: سخن وسخنوران، ص۲۸ و۲۹٫

۱۴ -. جوانیش را خوی بد یار بود             ابا بد همیشه به پیکار بود

                                             (شاهنامه ، ج۱، ص۲۲، ب۱۴۱)

۱۵ - برای تفصیل بیشتر، ر.ک: تاریخ ادبیات در ایران، ج۱، ص۴۱۲

۱۶ – نظامی عروضی، چهار مقاله، ص۶۲٫

۱۷ - ر.ک: تاریخ بیهقی، ص۴۸۱ و ۴۹۶٫

۱۸ - ر.ک: سفرنامة ناصر خسرو، ص۹٫

۱۹ – اداره‌چی گیلانی، شاعران همعصر رودکی، ص۲۰-۲۲٫

۲۰ – ر.ک : شاهنامه، ج۶، ص۶۵-۱۳۶٫

۲۱  - ر.ک : تاریخ ادبیات در ایران، ج۱، ص۴۱۰

۲۲  - نگه کردم این نظم سست آمدم          بسی بیت ناتندرست آمدم

                                                   (شاهنامه ،ج۶،ص۱۳۶، ب۲)

۲۳ -. برای نمونه، ر.ک : ادوارد براون، تاریخ ادبیات ایران، ج۱، ص۶۶۹؛ نیز: شعر العجم، ج۱، ص۳۹٫

۲۴- از جمله ر.ک: سخن و سخنوران، ص۲۸؛ نیز: پیشاهنگان شعر پارسی،ص۱۰۲ و ۱۰۳٫

۲۵- ستاینده شهریاران بُدی                به مدح افسر تاجداران بُدی

                                            (شاهنامه، ج۶، ص۱۳۸، ب۱۷)

۲۶- چنان که گفته است:

      مدیح تا به بر من رسید عریان بود       ز فرّ و زینت من یافت طیلسان و اِزار

                                                        (پیشاهنگان شعر پارسی،ص۱۰۲)

۲۷- پرنیانی : شمشیر.

۲۸ - زعفرانی : زر و دینار که به رنگ زعفران است

۲۹ - آهن آبداده یمانی : شمشیر یمنی.

۳۰ - کِرا: هر کس را

۳۱ - بویه: آرزو

۳۲ - مُلکَت: پادشاهی

۳۳  - زرّکانی :طلایی که در معدن است.

۳۵  - ورا : او را

۳۶  - مُعقرب :  پیچ در پیچ، مُجَعد

۳۷  - کوکب:استعاره از دندان

۳۸  - نیکویی: زیبایی

* – این شرح‌حال برگرفته از کتاب پاژ، شمارة ۱۴-۱۳، صفحات ۱۳۰ تا ۱۶۰، مقالاتِ نوشتة دکتر محمدجعفر یاحقی و مهدی سیدی است.

[۴۴]ـ الشاهنامه، ص۳٫

[۴۵] ـ ص۷٫

[۴۶] ـ ص۴۷٫

[۴۷] – برای آگاهی از «دهقانان» و معانی این کلمه در شعر فارسی و ادب فارسی، رک: مجتبی مینوی، «دهقانان»، مجلة سیمرغ، ش۱، ص ۱۳-۸ ؛ و اسماعیل حاکمی والا، «معانی دهقان در زبان و ادبیات فارسی»، مجلة سخن، دورة بیست و ششم، ش۱۱ و ۱۲ (بهمن و اسفند ۱۳۵۷)، ص ۳۷ -۱۲۳۱٫

[۴۸]  ـ شاهنامة فردوسی، به کوشش دکتر جلال خالقی مطلق، دفتر یکم، ص۱۴٫

[۴۹] – وی در سال ۳۶۱، که فردوسی ۳۲ ساله بود متولد شده بود، مهدی سیدی، سرایندة کاخ نظم بلند…، ص۱۹٫

[۵۰]  ـ شاهنامه فردوسی، چاپ مسکو، ج۶، ص۶۵٫

[۵۱]  ـ شاهنامه، همان، ۹/۱۳۸

[۵۲]  ـ همه این مطالب مفاد ابیات فردوسی است در آغاز جنگ بزرگ کیخسرو، رک: شاهنامه، ج۵، ص ۲۳۷ به بعد.

[۵۳] – بنگرید به عتبی، ترجمة تاریخ یمینی، ص۳۱۵؛ و مهدی سیدی، سرایندة کاخ نظم بلند…، ص۱۲۰٫

[۵۴] – دولتشاه سمرقندی سال درگذشت فردوسی را ۴۱۱ (تذکرة الشعرا، ص۶۲) و حمدالله مستوفی سال ۴۱۶ (تاریخ گزیده، ص۷۴۳) نوشته‌اند.

[۵۵]  ـ رک: دکتر محمد اسلامی ندوشن، سرو سایه فکن، ص۵۵٫

[۵۶] ـ رک: دکتر محمد اسلامی ندوشن، زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه، ص۳۲٫

[۵۷]  ـ رک: دکتر یاحقی، مقدمة بهین نامه باستان، ص بیست و دو به بعد.

[۵۸]  ـ محمد قزوینی، دورﺓ کامل بیست مقاله، ج۲، ص۳۶٫